کدامين سو
سلام خدایم... خوبی؟ دلم برایت تنگ شده است.چند وقتی است که ندیدمت.می دانی؟ شاید...شاید...به قدمت تاریخ بشر...به قدمت تاریخ دوری و دلتنگی... من خوبم. اینجا زندگی آرام است.آرام تر از آنچه که تصورش را بکنی.اینجا من...آبی ترین هدیه ی دنیارا از آبی ترین هستی بی هست ٬گرفته ام. و من آرامم.و من خوشحالم...یا باید خوشحال باشم٬یا دست کم از اینکه خوشحال نباشم٬ خجالت می کشم! تغییر...تغییر...تازگی.... ملالی نیست. میبینی ؟دنیای عجیبی است!ملالی نیست جز......... دوری اندوه. دلم عجیب برای روزهای گذشته تنگ شده است...برای آن روزهای پر از غم...غم هایی که حالا خیلی دور و حتی شاید کودکانه به نظر می رسند!اما چیزی در خود دارند که مرا بزرگ می کند.و من چقدر این بزرگ شدن را دوست دارم...بزرگ می کند...هر آن کس را که اندوهناک شود. من به راستی بر این باورم که: **هر کس روزنه ای است به سوی خدا...اگر اندوهناک شود...اگر به شدت اندوهناک شود.** من به شدت بر این باورم که٬در اندوه حضوری جاریست٬و حسی غریب که بزرگ می کند٬حتی کرم حقیری را که هی دور می زند خود را و نمی بیند آنچه را که در یک قدمی اش جاریست! حالا دیگر وقت آن است که کرم حقیرت نامه را تمام کند. فقط می ماند دلتنگی و دوری ... می بوسمت هزاران بار! به امید دیدار. چشمانت را ببند و گوش بسپار.. موسیقی ای که در پس حرکت زندگی نواخته می شود را می شنوی؟ زیباست و طرب انگیز...آری!طرب انگیز... انگار کن که جهان و کائنات را با ریتمی تند می بینی.تولدها٬شادیها٬مرگها٬غمها٬سختی٬تجربه٬تلاش٬رقابت٬عشق٬لطافت٬بیماری٬سیاست٬جنگ٬دشمنی و...وهر آنچه که در روزهای ماست٬خوب یا بد!حرکت کن٬حرکتی فراتر ار این روزها و ببین٬آنقدر تند که چیزی جز نوای بر آمده از تمام این بودنها نشنوی. می شنوی؟ اینگونه که بنگری چیزی جز آن آوای روح بخش به گوشت نمی رسد...چیزی است مملو از حرکت و جریان٬که در پس آن عشقی عظیم نهفته است و تو فراتر از هر آنچه بودن است٬بودن را عشقی عظیم می یابی. *دلم می خواهد باد باشم و در میان زندگی بپیچم و بی آنکه با شم در آن٬فقط...فقط...به رقص در آیم از میان این بودنها. **خدایا چه می کنی اون بالاها؟؟؟فراتر از این همه بودن ها؟؟؟ خدایا تو بهترینی بهترین بهترین بهترین بهترین........ دلم برایت تنگ است حافظ...برای آرامگاهت...حافظیه...چه فضایی٬چه آرامشی٬چه لحظه هایی.....آآآآآآه که چقدر دلم برای آن سکو های عزیزکنارت٬ تنگ است که می نشستم و دیوانت را باز می کردم و می خواندم....آن شب های عزیز. دلم تنگ است برای آن پیرمرد درویش با آن عبا و کشکولش و آوازهایش....برای شب های آرام و خلوتت...برای آن که ٬دیوانه وار به دور آرامگاهت می گشت و شعر می خواند با خودش...برای سکوتت...برای آن روحانی که بر سر قبرت نماز می خواند....برای خودم٬ آن لحظه ها که کنارت می نشستم و فاتحه می خواندم و فال می گرفتم....برای کلاس های حافظ شناسی...برای آن غروب ماه رمضان در کنارت...چه سکوتی بود خدایا!.... دلم تنگ است برای نشستن کنارت و بوسیدنت...برای موسیقی دلنشین هر شبه...برای سروهای بلندت...اطلسی های ترت....عطر مست کننده گل هایت...حوض های آبی.......آآآآه حتی برای سکه هایی که کف حوض هایت می انداختیم! دلم تنگ است حتی برای آن سا عت هایی که خانه ات پر بود و شلوغ...برای جمعه های دلتنگ شیراز که خانه ات پر می شد از دانشجوهای دلتنگی چون ما.....برای شب یلدا که به سراغت می آمدند...برای شب های بزرگداشتت!.....آآآآآآخ که چقدر تلاش می کردیم تا یک دعوتنامه از انجمن حافظ شناسی بگیریم و بعد همگی!!به آنجا می آمدیم...برای آن سختی های وارد شدن...و ماندن تا آخر شب و تا آخرین لحظه های برنامه و بعد تلاش در پیدا کردن بهانه ای برای نگهبان خوابگاه ...برای آن شب که ناظری می خواند بر سر مزارت و آن حس غریبی که پرا کنده بود... دلم تنگ است برای آن باغ مخفی در خانه ات ٬که بی اجازه وارد شدیم...برای قبرهایت...برای عشاقت...برای آن مرد توریست که مست هوای تو ٬چهار زانو کف حیاط آرامگاهت نشسته بود و با دستهایی به سوی آسمان نیایش می کرد.....دلم تنگ است برای آخرین شبی که کنارت آمدم...........چهار سال چه زود گذشت....چهار سال در کنار تو...و اکنون٬ یکسالیست که دیگر نمی توانم هر وقت دلم غمگین شد و هوای چیزی که نمی دانمش کرد٬به کنارت بیایم و فالی بگیرم و به سروهای بلندت بنگرم و در نوای موسیقیت غرق شوم .....و در آن فضای بی نهایتت آرام شوم........آرام. اینجا٬ چیزی انگار کم است! دلم تنگ است برایت حافظ... دلم تنگ است برایت شیراز...
| Design By : Night Skin |

